تبلیغات
چَــمـتـا - مسافری از آن دنیا

مسافری از آن دنیا

جمعه 21 خرداد 1389  03:07 ق.ظ

نوع مطلب :دل نوشت ،

http://i28.tinypic.com/2iqeero.jpg

ایستگاه اتوبوس (BRT) میدان انقلاب (تهران) مثل همیشه مملو از مردمی بود که تلاش می کردند با عجله سوار اتوبوس ها بشن تا هرچه زودتر به مقصدشون برسند. مثل همه مردم سوار یکی از اتوبوس ها شدم وطبق معمول جایی برای نشستن پیدا نکردم و باز هم مثل همیشه مجبور شدم بایستم ودستم رو به میله های وسط اتوبوس بگیرم. ازدحام جمعیت زیاد بود. یه عده ای به زور و فشار وارد اتوبوس می شدند. این وسط مردی رو دیدم که با چمدان بسیار بزرگی به سختی  خودش رو بین جمعیت داخل اتوبوس جابه جا می کرد. از قضا کنار من ایستاد. به چهره اش نگاه کردم. تقریباً چهل سالش بود. آفتاب چهراش روکاملاً سوزانده بود. از قیافه  و پوشش لباسش معلوم بود باید آدم زحمت کش و رنج دیده ای باشه. از روی کنجکاوی ازش پرسیدم: دستفروشی؟؟ گفت: نه! مسافرم. گفتم از کجا می آی؟لبخندی زد و گفت: از اون دنیا. منم خندیدم. با خودم گفتم احتمالاً آدم شوخ طبعیه، خوبه باهاش هم صحبت شم.  با خنده گفتم چه خبر از اون دنیا؟ خیلی آروم و راحت گفت : خیلی خوب بود." همه ی خوب ها اونجا جمع بودن." بازهم خندیدم و پرسیدم حالا کجا میخوای بری؟ خیلی جدی و مصمم گفت: "اون دنیا". یه لحظه به خودم اومدم. گفتم : انگار قضیه خیلی جدیه. تو فکر رفتم و با خودم گفتم: راست میگه بنده خدا،ما همه مسافریم. مقصد نهائی همه ما اون دنیا است. اما این آدم! اول صبحی! توی اتوبوس! این حرفها! کمی عجیب به نظر می رسید. ازش پرسیدم : چرا میخوای بری اون دنیا؟ نگاهی به من کرد و لبخندی پر معنی زد و گفت: "خسته ام، خسته!" یک آن دلم خیلی براش سوخت. راست می گفت. درد و رنج از سر وصورتش می بارید. از چهره ای رنگ بر افروخته اش معلوم بود دنیا با او ساز ناسازگاری کوک کرده. مشکلات و سختی ها امانش رو بریده بود. معلوم بود یک آب خوش هم از گلوش پایین نرفته. تو همین فکرا بودم که با سئوالی رشته افکارم رو بهم زد. خیلی جدی پرسید: تو نمیایی ؟  با تعجب گفتم: کجا؟! گفت: اون دنیا دیگه. دلم هُری ریخت. سئوال سختی بود. نمی دونستم چه جوابی بهش بدم. آروم گفتم : نه! نه! برگشت بازهم با اون لبخندپر معنی به من گفت : چرا؟؟ این دنیا روخیلی دوست داری ؟؟ تا اومدم جوابی بهش بدم به ایستگاه مقصدم رسیدم و مجبور شدم پیاده شم.

از اتوبوس پیاده شدم. اما ذهنم بسیارآشفته بود.هنوز منگ بودم. حرفهای اون مرد غریبه بد جوری منو دگرگون کرد. به راستی اون مرد، کی بود ؟ این حرفها چی بود که بین من و اون ردو بدل شد؟ میشه گفت همش اتفاقی بود؟! یا نه، یه تلنگری بود به من و امثال من. اگر واقعاً اون پیک مرگ بود و منو با خودش می برد؟ الان اون دنیا چه حالی داشتم. واقعاً چقدر آمادگی داشتم که اتوبوس ابدی منو توی مقصد نهائی پیاده کنه؟ اون روزی که به مقصد رسیدم و بایددر ایستگاه آخرت پیاده شم، میتونم مثل اون مسافر راحت لبخند به لب داشته باشم؟ راستی فرصت نشد به اون مرد  بگم که: اگه گفتم نمیخوام بیام اون دنیا، برای این نیست که این دنیا رو دوست دارم نه! فقط وفقط برای اینکه هیچ توشه ای برای اون دنیا ندارم . دستم خالیه خالیه...  (دعام کنید)


نوشته شده توسط: رضا عموزادی | آخرین ویرایش:جمعه 21 خرداد 1389 | نظرات ()

برچسب ها: مسافر ، آن دنیا ، پیک مرگ ، ایستگاه آخر ،