لبوی سرخ روی دلربا!!!!

دوشنبه 29 دی 1393  11:14 ق.ظ

نوع مطلب :خارج از دسته بندی ،

شب و روزهای سرد زمستون  چقدر می چسبه این لبوی سرخ روی دلربا!!!!!!!
 
 

نوشته شده توسط: رضا عموزادی | آخرین ویرایش:دوشنبه 29 دی 1393 | نظرات ()

برچسب ها: عموزادی ، رضا عموزادی ، چمتا ، لبو ،

تاكسی نوشت / راننده جهان دیده!

سه شنبه 16 دی 1393  09:04 ق.ظ

نوع مطلب :داستان کوتاه ،

غروب روز دوشنبه 93/10/15  تهران بلوار كشاورز به سمت هفت تیر

راننده : سفر مكه كه می رم ،حتما یه سر میرم  رستوان البیك،  مرغ سوخاری  میده این هوا (دستانش را از فرمان ماشین جدا می كند) خیلی خوشمزه است. البته بگما، من پول نمی دادم به عربا.
 مسافر : چرا؟
راننده: آخه من براشون مشتری می بردم . 30 تا 40نفر، اونا هم در عوض رایگان هر چی میخواستم به من میدن. تازه اونجا جائی رو پیدا كردم كه تاكسی ها ایستادن ، رایگان تو رو می برن به بازارها و پاساژها.  بعد از خرید هم  بر می گردونندت. من تمام این بازارا و پاساژا رو دور زدم.
مسافر : (با خنده) رفته بودی سیاحت یا زیارت
راننده : (با لبخند) آره دیگه . من سه چهار بار رفتم مكه.
مسافر : سالی سه چهار بار؟
راننده : نه ! تا حالا سه چهار بار . آخه من چیزم،امدادگرم ،  همراه كاروان باید برم.
مسافر : آهان، هلال احمری هستی ؟ 
راننده : آره
(زنگ تلفن راننده به صدا می آید)
راننده : الو، سلام چطوری، چه خبر، نه بابا! جدی!(صدای خنده)  به حاجی زنگ زدی، ببین می تونی یه ماموریت برام بزنی تركیه . چرا؟ خوب ولش كن . باشه خداحافظ.
مسافر: ماموریت تركیه!
راننده: آره آخه من تو كار ترخیصم. دیروز از تركیه اومدم . بار تحویل دادم . گفتم اگه بشه دوباره برم.
مسافر : گمرك؟
راننده : من یه تجربه تو ترخیص كالا دارم چند سال پیش بندر عباس كار می كردم ،  باورت نمیشه تو چند سال، كلی سرمایه جمع كردم . اومدم تهران تونستم  یه ساختمون سه طبقه یه ماشین و... خریدم
مسافر : بابا وضعت خوبه كه . با این حال چرا مسافر كشی می كنی؟
راننده : من مثل ژاپنی ها هستم.آخه 5 سال ژاپن زندگی كردم.(شروع می كند به ژاپنی حرف زدن) زبونشونو كاملن بلدم. استعداد خوبی تو یاد گیری زبون دارم سه ماه یه جا بمونم زبونشونو یاد می گیرم.  ژاپنی ها شبا زود میخوابن صبح زود بیدار میشن تا شب كار می كنند. من چون اونجا زندگی می كردم عادت كردم. حوصله ام  سر میره كار نكنم. بیكار  كه می شوم با تاكسی میام بیرون تو خیابون دور میزنم.
مسافر: خوب اگه برا سرگرمی میای، چرا برای 1000 تومن كرایه ، با مسافر قبلی چونه میزدی؟
راننده : (با خنده) اخه من دندون گردم 
مسافر: (خنده) نه بابا دندونات خیلی تیزه اتفاقا ، خوب ! پس همه جا رفتی؟
راننده: آره بابا، من خیلی جاها گشتم، ولی باورت میشه هر كشوری كه رفتما لب به عرق نزدم. اصلن خلاف نكردم. فقط تفریح من بود رستوران و غذا خوردن و گشتن .
مسافر: اره از شكمتم معلومه اهل خوردنی
راننده : (خنده)
من : آقا من هفت تیر پیاده میشم.
راننده بله ! چشم



نوشته شده توسط: رضا عموزادی | آخرین ویرایش:سه شنبه 16 دی 1393 | نظرات ()

برچسب ها: رضا عموزادی ، چمتا ، تاكسی نوشت ، عموزادی ، مجری صحنه ،

"من زنده ام" روح خسته ام را جانی تازه بخشید

شنبه 6 دی 1393  09:38 ق.ظ

نوع مطلب :خارج از دسته بندی ،

كتاب " من زنده ام " هدیه ای بود از سوی همسرم. به جهت برخی مشكلات كاری و اداری رمقی برای خواندن كتاب نداشتم.اما با تورق چند صفحه از آن، عطشم برای پی بردن به ماجرای چهار دختر جوان اسیر در چنگال نیروی های بعثی شدید شد. دیگر دغدغه ها و مشكلات خود را فراموش كردم. انگار آبی بود بر آتش وجودم. شب و روز خود را وقف خواندن آن كردم.گاهی نیز از شدت هیجان بخش هائی از كتاب را برای فرزندانم می خواندم. معصومه آباد دختر 17 ساله آبادانی در كتاب "من زنده ام " خاطرات دوران اسارت خود و  سه دختر جوان هم قفس اش را در زندان های عراق  روایت می كند. روایتی بسیار تلخ اما پند آموز.
 روایتگر "من زنده ام"   تنها مرا به شرایط  بسیار سخت و وحشتناك زندان های مخوف رژیم بعث عراق نبرد. بلكه به من  آموخت كه در مقابل همه ی سختی ها مشكلات و رنج ها باید صبور بود. باید مقاومت كرد. باید ایستادگی كرد. تا "زنده ماند" حتی اگر مرگ  در چند قدمی تو باشد! 



نوشته شده توسط: رضا عموزادی | آخرین ویرایش:دوشنبه 8 دی 1393 | نظرات ()

برچسب ها: عموزادی ، رضا عموزادی ، من زنده ام ، معصوه آباد ، كتاب من زنده ام ،


  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic